صبرا
نویسنده : شاعر: معصومه احمدی
باز امشب باران عشق می بارد، بر حریم تنهایی صبرا
امشب صبرا عشق می بافد از عطر دست های مادر
مادری که رفت، اما گرمای نگاهش را در میان تمام عاشقانه های صبرا جای گذاشت
اینجا شب ها صبرا نمی خوابد، مشق بیداری تمرین می کند
او از شبح خواب هراسان است؛ چون از قصه پر غصه خواب می ترسد
هراسان است که نکند او در کمند خواب باشد و ملودی درد، دوباره بر پیکر عاشقانه هایش نواخته شود
دگر لب های او بر پیکر ماه نقره نمی کوبد
در میان این همه ناباوری به دنبال عشق مادر است؛ آنجا که بر گیسوان او در باد بوسه زد
قلب کوچکش به دنبال آغوش گرم پدر است
در میان کوچه پس کوچه ها،در میان خرابه ها به دنبال عروسک خود می گردد
با خود می گوید پدرم را به جرم دفاع کشتند و مادرم را به جرم حیا،دگر عروسکم را به چه جرمی کشتند؟ او که گناهی نداشت!
آه خدایا: چگونه باید بار سنگین نگاه صبرا را تحمل کنم؟
به او چه بگویم؟؟؟؟
او باز در میان کوچه پس کوچه ها به راه افتاد،اما فقط اشک است که بر گونه صبرا می غلتد و طعنه بر تنهایی او می زند
چگونه باید جواب هزار آرزوی بردل مانده او را بدهم؟
جرمت این است که مادرت عشق برگیسوانت بافته!
آری تو را به جرم بی جرمی ،اینگونه آزار داده اند
کسی خواهد شنید:
اینجا قلب کوچک صبرا سیلی از غم می خورد
اینجا قلب صبرا ،بی صبرانه تنهاست