
به انگیزه پایان پخش سریال «بامداد خمار»
تعداد بازدید : 1
برند به جای درام!
نویسنده : فرهاد صدری / گروه تحریریه
تردیدی نیست که انتخاب رمان «بامداد خمار» برای تبدیل به یک سریال بیش از آنکه یک تصمیم هنری و دراماتیک باشد، بازتابدهنده یک رویکرد فرهنگی است که بیشتر بر اساس نوستالژی و برندشناسی شکل گرفته است. در واقع، این تصمیمی است که محتوای عمیق و معنایی را فدای محبوبیت گذشته میکند و نشاندهنده نوعی ضعف در انتخابهای ادبی و هنری است.
محبوبیت یا قابلیت دراماتیک؟
بامداد خمار در زمان انتشارش به عنوان یک کتاب محبوب و عامهپسند شناخته میشد. این رمان به زیبایی احساسات عاشقانه یک نسل خاص را به تصویر کشید، اما واقعیت این است که محبوبیت در گذشته لزوماً به معنای قابلیت دراماتیکی برای امروز نیست.
امروز، با انبوهی از رمانها و داستانهای ایرانی روبهرو هستیم که از نظر ساختار روایی و پیچیدگی شخصیت، ظرفیتهای بیشتری برای اقتباسهای سریالی دارند. آثاری مانند رمانهای احمد محمود، هوشنگ گلشیری و رضا امیرخانی با مضامین عمیق اجتماعی و بحرانهای هویتی، میتوانند داستانهایی پیچیده و پرمحتوا را ارائه دهند که به قابل تفسیر و بسط شدن در تلویزیون کمک میکنند.
کشدادن قصه: ناکامی در روایتپردازی
مشکل تنها در انتخاب متن نیست بلکه در نوع مواجهه با آن نیز دیده میشود.
داستان بامداد خمار که بالقوه میتواند در قالب یک فصل فشرده و منسجم روایت شود، به صورت ناموجهی در چند فصل کش میآید. دیالوگها، سکانسها و شخصیتها به طرز عجیبی تکراری و بدون عمق هستند.
نتیجه این تصمیمات، فصل اولی پر از دیالوگهای بیفایده است که هیچ نقشی در پیشبرد داستان ندارند و این خود باعث میشود که قصه عملاً دچار فرسودگی روایی شود.
وقتی آنچه در رمان شاید در حد یک صفحه یا حتی یک پاراگراف بوده، در سریال به دقایق طولانی تصویر بدل میشود، هزینه و زمانی صرف میشود بیآنکه کنش یا واکنشی مؤثر در درام شکل بگیرد. به این ترتیب، مخاطب نه تنها احساس احترام نمیکند بلکه به شدت احساس خستگی میکند؛ چون داستان به جای حرکت و پیشرفت، در جا میزند و در نهایت دچار تکرار میشود.
اقتباسی ناموفق: مقایسه با پروژههای موفق
مقایسه با پروژههایی مانند «سووشون» روشن میکند که انتخاب متن قوی و غنی میتواند به شکلی مثبت بر قدرت دراماتیک اثر تأثیر بگذارد. نرگس آبیار در «سووشون» بر روی متنی عمیق و پر از لایههای تاریخی، اجتماعی و دراماتیک کار کرده که قابلیت تفسیر و بسط تصویری دارد. اما بامداد خمار اساساً چنین ظرفیتی ندارد. نه فقط به دلیل فقدان پیچیدگی روایی، بلکه به خاطر شخصیتپردازی یک بعدی و زمینه اجتماعی ضعیف که نمیتواند روایت را از سطوح ابتدایی فراتر ببرد.
انتخاب بر مبنای نام و برند
سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که چه ویژگی خاصی در بامداد خمار وجود دارد که آن را مستحق یک سریال چندفصلی کند؟ پاسخ این است که بیش از هر چیز، نام و برند کتاب را باید در نظر گرفت، نه قابلیتهای دراماتیک آن. بدین ترتیب، ما شاهد یک نوع محافظهکاری فرهنگی و سودمحوری بیدردسر هستیم که به انتخاب متنی ساده و مصرفشده منجر میشود.
فرصتهای از دست رفته
در شرایطی که آثار نویسندگان نسل جدید و معاصر میتوانند با استفاده از مضامین عمیقتر و پیچیدگیهای انسانی، اقتباسهای شایستهتر و جذابتری ارائه دهند، چسبیدن به متنی ساده و بیعمق نشاندهنده یک نوع محافظهکاری فرهنگی است.
سریالسازی بیش از هر زمان نیازمند جسارت در انتخاب متن و اعتماد به مخاطب امروز است. مخاطبی که دیگر صرفاً با نوستالژی راضی نمیشود و به دنبال محتوای عمیقتر و چالشبرانگیزتر است.
تجمع بیکارکردها: روایت بیمعنی
یکی از مشکلات اساسی در سریال بامداد خمار، عدم توانایی در ایجاد عمق و معنا در شخصیتها و دیالوگهاست. سکانسهایی که به طور واضح بیفایده هستند، نه تنها به قصه عمیق نمیبخشند بلکه ضعفهای ذاتی روایت را نیز نمایانتر میکنند. و این هرگز به نفع درام نخواهد بود.
به عنوان مثال، مهمانیهای بیکارکردی که هیچ گرهای از داستان باز نمیکنند، تنها به شلوغ کردن کادر و اتلاف زمان منجر میشوند.
دیالوگها و موقعیتها به گونهای طراحی شدهاند که نه کنش و واکنشی ایجاد کرده و نه احساس واقعی در مخاطب به وجود میآورند. حاصل این آشفتهگی، روایت پراکنده و بیتمرکزی است که نه تنها قصه را پیش نمیبرد بلکه آن را به حالتی معلق نگه میدارد.
رمانتیسیسم بیمعنا
این رمانتیسیسم حالبههمزن و نمادپردازیهای دمدستی جذابیت خود را از دست میدهد؛ از بوی چوبی که قرار است حس بسازد ولی صرفاً به یک ادا تبدیل میشود، تا داستانکهایی که بیش از آنکه عاطفه تولید کنند، به فانتزیهای سطحی پهلو میزنند. مکالمات تصنعی و بدون تنش، تنها تلاش برای ایجاد حس اهمیت و عمق هستند، اما در واقع خالی از معنا و قدرت نمایشیاند.
بامداد خمار؛ یک انتخاب هنری ضعیف
به طور کلی، بامداد خمار باید به عنوان یک انتخاب هنری ضعیف تلقی شود که بهجای ارائه درام عمیق و پیچیده، تن به سادگی و تکرار میدهد. این وضعیت نه تنها احساس خستگی و ناامیدی را در مخاطب ایجاد میکند، بلکه به مراتب به شعور مخاطب نیز توهین میکند. به نظر میرسد مخاطب امروزی به محتوایی عمیقتر و معنادارتر نیاز دارد که بتواند چالشهای اجتماعی و انسانی را به خوبی انعکاس دهد.
انتخابهای نادرست و تمرکز بر نام و برند به جای محتوای غنی و قابل تأمل، به معنای از دست دادن فرصتهای بسیار برای گسترش و تنوع در هنر داستانگویی است. بامداد خمار، برخلاف پتانسیلهای موجود در ادبیات معاصر، تنها به تکرار یک روایت ساده و بیمعنی بسنده میکند و به همین دلیل باید با ناکامی بزرگی در عرصه سریالسازی مواجه شود.