«من دیه گو مارادونا هستم» هفتمین فیلم بهرام توکلی، در ظاهر رویکردی کاملا متفاوت با سایرآثار وی دارد ، اما با نگاهی دقیق می توان فهمید همان نگاه پوچ گرایانه آثار سابق کارگردان، در این فیلم هم وجود دارد و تنها سروشکل و قالب فیلم تغییر کرده است.
«من دیه گو مارادونا هستم» روایتگر مردی نویسنده است که قصه فرد دیگری را دزدیده است و حال به خاطر تهدید نویسنده به خودکشی ، تصمیم گرفته داستان زندگی خودش و اطرافیانش را بنویسد و به نویسنده سرخورده بدهد تا وی از تصمیمش برای خودسوزی اجتناب کند. در این میان بحران هایی پوچ و خنده دار در این خانواده رخ می دهد که ریشه همه آنها برخورد یک سنگ به یک شیشه و شکستن آن است. برخورد سنگ به شیشه باعث می شود رابطه خانواده دو خواهردوقلو که مادران دو خانواده اصلی فیلم هستند شکرآب شده و بچه ها نیز به جان یکدیگر بیفتند و خاطرات دعواهای گذشته تازه شوند و تنش هایی کمیک بین اعضای دو خانواده شکل بگیرد.
قصه و ایده اولیه فیلم قطعا جذاب است. اینکه بتوان حکایت «سنگی که دیوانه ای بر چاه می اندازد و صد عاقل توان بیرون آوردنش را ندارند» را به شکل مصور روایت کرد ، بی شک بامزه و نوآورانه است به خصوص اینکه از دل این ضرب المثل ، می توان کلی حرف ها و ایده های فلسفی و جذاب بیرون کشید که در تخصص بهرام توکلی نیز هست، اما مشکل از آنجا شروع می شود که توکلی برای ساخت فیلمش تنها به دیالوگ متوسل شده و از غنای بصری فیلم وزبان تصویر چشم پوشی کرده یا غافل شده است. توکلی که تبحری ویژه در فضا سازی دارد و اصلا بعضی از فیلمهایش تنها به فضا سازی خوب متکی هستند(مانند آسمان زرد کم عمق) اینجا همانند یک کارگردان آماتور و تلویزیونی ساز عمل کرده و صحنه های پراکنده و مغشوش فیلمش ، پر شده از حرف و حرف و حرف...
مشکل دیگر فیلم ، تعدد شخصیتهای داستانی است که سر و ته چندانی ندارد و هیچکدام هم پرداخت مناسبی نداشته و گاهی مانند اکسسوار در صحنه میچرخند. هر کدام از دو خواهر که شخصیت های اصلی قصه را دارند چندین فرزند دارند که در فیلم مرتب بر سر و کله هم میکوبند وطعنه و متلک بار یکدیگر می کنند. عدم شخصیت پردازی درست کاراکترها ،مخاطب را با نود دقیقه جنگ و جدل(گیرم در برخی سکانس ها بامزه و کمیک) روبه رو می کند که دلیلش هم چندان روشن نیست. مثلا ما نمیدانیم چرا دختر خالههای ارشد آنقدر با نفرت و کینه مشکلات زندگی یکدیگر را به رخ هم میکشند یا هرگز مشخص نمی شود اصلا چرا باید دخترخاله کوچک عاشق پسرخالهای شود که تعادل روحی و روانی ندارد و حتی خانواده خودش هم از او گریزانند.
همانطور که پیشتر اشاره شد ، همان مفاهیم فلسفی پوچ گرایانه و نیهیلیستی که در سایر آثار توکلی هم کم وبیش به چشم میخورد در این فیلم نیز در قالب اثری ابزورد به چشم می خورد. اگر در سایر آثار کارگردان با موجی از قصه های دراماتیک ِ اندوهبار روبه رو بودیم که تماما مملو بودند از ماجراهای یاس آورِ شخصیت های سرخورده و تنها، در این فیلم هم همان آدم ها با تنهایی ها و قصههای اندوهبارشان حضور دارند ، اما شخصیتهای ساده لوح و الکی خوششان ، روند قصه را به سمت ایجاد موقعیت های خنده دار و جفنگ برده و با روایت تلخی زندگی شان از مخاطب خنده می گیرد. این شاید بزرگترین دستاورد توکلی باشد، کارگردانی که به نظر نمی رسید حتی برای یک پلان بتواند از مخاطب خنده بگیرد ، حالا با همان روند و طریقتی که دوست دارد (وفادار ماندن به اصل و کلیت مفهومی آثارش) و تنها با تغییر رویکرد در ظاهر ، توانسته دست کم بیست دقیقه کمیک و بامزه خلق کرده و مخاطب را به قهقهه بیندازد.